لمس کردن ورزشگاه مشاهده اصفهان کانال

لمس کردن: ورزشگاه مشاهده اصفهان کانال سپاهان سیمای سپاهان ورزشگاه نقش جهان سپاهان

گت بلاگز اخبار اجتماعی پایکوبی «آقا رضا» بر مزار «پروانه»!

نام او در شناسنامه و روی کاغذ «پروانه» است ولی مردم روستای قامیشله عاشق «آقا رضا» هستند؛ کسی که از هیچ کمکی برایشان دریغ نمی‌کند.

پایکوبی «آقا رضا» بر مزار «پروانه»!

پایکوبی «آقا رضا» بر مزار «پروانه»!

عبارات مهم : ریاضی

نام او در شناسنامه و روی کاغذ «پروانه» است ولی مردم روستای قامیشله عاشق «آقا رضا» هستند؛ کسی که از هیچ کمکی برایشان دریغ نمی کند.

به گزارش ایران؛«پروانگی آیا ولی «پروانه بودن» چیزی نبوده که«رضا» بخواهد! آرزویی که در سرنوشت برزخی امروزش، گاه جان می گیرد و گاه فراموش می شود. روزگارش برزخی هست، چون قلب و زبانش با هم یکی نیست. نه این که دو رویی کند؛ نه! تفاوت نامی که بر شناسنامه دارد، با نامی که قلبش به آن گواهی می دهد، یکی نیست. متفاوت هست. از زمین است تا آسمان. از جنس همان هایی که در همین تهرانش صبح تا شب لیچار می شنوند و نامهربانی می بینند. ولی رضا [پروانه] در دل همین برزخ، از موهبتی برخوردار است که همپالکی هایش خوابش را هم نمی توانند ببینند. شانس بزرگ زندگی اش، زیستن در کنار مردمانی است که او را به تمامی پذیرفته اند و به خوبی درکش می کنند و نه تنها تا به امروز جلوی پایش سنگ اندازی نکرده اند بلکه او را همراهی هم کرده اند. مردم روستای «قامیشله» از توابع بخش خورخوره شهرستان سقز، روستایی بسیار دور از پایتخت، به خوبی ثابت کرده اند، «زندگی را زندگی کردن» هیچ دخلی به روستایی و شهری بودن آدم ها ندارد. تک تک آنها با درک درست از اوج و پایین های زندگی و در ارتباط با رضا چنان فرهنگی را به نمایش گذاشته اند که زبان به غیر از دست مریزاد به هیچ چیز دیگری نمی چرخد. همه روستاییان اطراف رضا با او طوری تا می کنند که خود او می خواهد و دوست دارد.

پایکوبی «آقا رضا» بر مزار «پروانه»!

نامش در شناسنامه «پروانه» است ولی خودش «رضا» را می خواند. نه این که فقط نام «رضا» را دوست داشته باشد، او از ظاهر خانمانه اش بیزار است و از کودکی تا به امروز که چهل و چهارمین پاییز عمرش در حال سپری شدن است در حسرت تبدیل شدن به یک مرد واقعی زندگی زیسته و آرزو دارد حتی اگر مرد یا پدر یک خانواده نشد، دست کم بدون نگرانی و دلواپسی «رضا» باشد.

«پدرم را خوب خاطرم نیست، ۵ ساله بودم که از دنیا رفت. مدت زیادی از مرگش نگذشته بود که مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد و نگهداری از ما سه خواهر بر عهده عمویم که همسرش از او جدا شده است بود قرار گرفت. مرد مهربانی بود و به جرأت می گویم هم مادرمان بود هم پدرمان. شاید به همین خاطر مادرم که از همسرش رضایت چندانی نداشت، عذاب وجدان گرفت و با وجود این که از شوهرش یک فرزند دختر داشت، از او جدا شد و با عمویم ازدواج کرد. حاصل این ازدواج هم یک دختر شد و به این ترتیب ما شده است بودیم پنج خواهر و هیچ برادر.»

نام او در شناسنامه و روی کاغذ «پروانه» است ولی مردم روستای قامیشله عاشق «آقا رضا» هستند؛ کسی که از هیچ کمکی برایشان دریغ نمی‌کند.

«رضا» (ما نیز نامش را همانی می نویسم که خودش دوست دارد) با دورترین خاطرات ذهنش، شروع کرد و ادامه داد: عاشق درس خواندن بودم و این را همه خانواده و اطرافیان می دانستند ولی چیزی که موقع مدرسه رفتن آزارم می داد روسری بود که باید به سر می گذاشتم جهت همین به محض این که از کلاس درس بیرون می آمدم روسری را از سرم برمی داشتم. هر لحظه دوست داشتم شبیه پسرها لباس بپوشم و عمویم که جای پدرم بود به خاطر این که لباس مردانه می پوشیدم دعوایم نمی کرد. حتی تابستان ها که خبری از درس و مشق نبود و همراه او به زمین های زراعی می رفتم لباس پسران کردی را می پوشیدم و همپای مردها کار می کردم. آن وقت همه از کنار رفتارهای پسرانه ام به سادگی می گذشتند، شاید گمان می کردند بزرگ تر که بشوم همه چیز عوض کردن می کند ولی من نمی خواستم چیزی عوض کردن کند. مدام صدایی در درونم می گفت تو یک پسر هستی.

چند سالی گذشت و «رضا» که جهت دبیرستان رشته ریاضی فیزیک را گزینش کرده بود راهی شهر سقز شد. از یک طرف ماندن در منزل اقوام دور و نزدیک معذبش می کرد و از طرفی دیگر جهت این که مجبور نباشد با لباس خانمانه در شهر رفت و آمد کند، جز جهت رفتن به مدرسه از منزل بیرون نمی آمد. اگر هنوز در دِه بود مانعی نداشت و بدون این که کسی پشت سرش حرفی بزند راحت می توانست با لباس مردانه رفت و آمد کند ولی شهر تفاوت داشت و کافی بود لباس مردان کرد را بپوشد تا آشنایان او را به هم نشان دهند و بگویند ببین دختر فلانی با چه سرو وضعی بیرون آمده هست. روزهای پرتلاطم زندگی اش شروع شده است بود ولی دیری نپایید که از مسیر مهم خارج و برگ دیگری از سرنوشتش رو شد.

رضا (پروانه) که خیلی زیاد و بهتر از یک زن روستایی با دنیای واژه ها آشناست و رشته ریاضی فیزیک فرمول های متعددی را جهت زندگی پیش رو در اختیارش قرار داده، از آن روزها این طور گفت: درسم خیلی خوب بود و رشته ریاضی فیزیک روحیه ام را بهتر کرده بود. مسأله های ریاضی را که یکی بعد از دیگری حل می کردم، با خودم می گفتم با همین سرعت پیش بروی چند سال دیگر وارد دانشگاه می شوی و پدر و مادرت به مهندس شدنت افتخار می کنند، ولی حیف که عمر آرزویم کوتاه بود. سال دوم دبیرستان بودم که خبر رسید ناپدری ام از دنیا رفته است.

پایکوبی «آقا رضا» بر مزار «پروانه»!

نمی دانم با چه حالی خودم را به «قامیشله» رساندم. مراسم که به آخر رسید به هر کدام از اعضای خانواده ام نگاه می کردم توان مدیریت آن زندگی را در آنها نمی دیدم. احساس مسئولیت جهت لحظه ای رهایم نمی کرد و همین عنوان باعث شد با نهایت بی میلی قید درس خواندن را بزنم. با این که مادرم در ازای شستن لباس رزمنده های جنگ تحمیلی و پختن نان جهت آنها دستمزد می گرفت وضع مالی خوبی نداشتیم و گذران آن زندگی کار مشکل بود. به ذهنم رسید همراه مادرم به کمیته امداد بروم و درخواست کمک کنم.

آن وقت یک میلیون تومان وام گرفتیم و به پیشنهاد من ۲۰گوسفند خریدیم. با فروش لبنیات اوضاع مان کم کم رو به راه شد و از همه مهم تر این که شده است بودم مرد خانواده. به قدری از خودم جربزه نشان داده بودم که همه اهالی دِه تشویقم می کردند و هیچ کسی نمی گفت آیا شبیه به مردها لباس می پوشی بلکه می گفتند باعث افتخارمان است که بهتر از یک مرد از بعد زندگی خودت و خانواده ات برآمدی.

نام او در شناسنامه و روی کاغذ «پروانه» است ولی مردم روستای قامیشله عاشق «آقا رضا» هستند؛ کسی که از هیچ کمکی برایشان دریغ نمی‌کند.

«چند سالی گذشت. تعداد گوسفندهایم به ۵۳ رأس رسید و تصمیم گرفتم کار را وسعت بدهم، گوسفندها را فروختم، یک وام ۱۰ میلیونی هم گرفتم و گاوداری روستایی را با امکانات محدود راه انداختم و در کنارش به زمین های کشاورزی مان هم رونق دادم. رسماً شده است بودم نان آور خانواده. جهت خواهرهایم هم پدر بودم، هم برادر و هم خواهر ولی از این که بخواهم کارهای منزل را انجام بدهم، آشپزی کنم یا لباس بشورم بیزار بودم، هنوز هم مسئولیت این کارها بر عهده خواهرهایم است.»

صدای خانمانه اش هنگامی که که آواز کردی می خواند، دشت و صحرا را پر می کند، زن و مرد دِه عاشق صدایش هستند ولی او «رضا» را از همه این حرف ها زیاد دوست دارد. می گفت: «یک روز در بزرگراه کناری دِه راه می رفتم که دو غریبه موتور سوار جلوی پایم توقف کردند تا آدرس یکی از روستاهای اطراف را از من بپرسند، پاسخ سؤال ارزش را که گرفتند، اسمم را از من پرسیدند و من بی اختیار جواب دادم «رضا». ناخودآگاهِ ذهنم به جای من پاسخ داده بود و همین شد که دیگر زیاد زن ها و مردهای دِه «رضا» صدایم کردند، البته هنوز بعضی ها «پروانه» صدایم می کنند ولی من «رضا» را زیاد دوست دارم.

پایکوبی «آقا رضا» بر مزار «پروانه»!

کمد لباس هایش پر است از لباس های کردی مردانه (کو وا، پاتول، چوخه و حتی جامانه) و فقط آنجایی که به شناسنامه یا کارت ملی نیاز داشته باشد به آن یک دست لباس خانمانه ای هم که گوشه کمد پنهان شده است نیاز پیدا می کند. شناسنامه و کارت ملی اش نام «پروانه» و صورت زنی را که روسری به سر دارد نشان می دهد ولی زیاد روزهای سال را، هنگامی که پشت تراکتور و تیلر کشاورزی می نشیند، هنگامی که جهت خرید منزل و تهیه علوفه می رود و هنگامی که جهت پسرهای جوان دِه که خاطرخواه دختری می شوند پادرمیانی می کند، در قامت یک مرد است و همین مردانگی هایش باعث شده است تا بارها اهالی دِه از او بخواهند دهیارشان شود ولی ترسی که نمی داند ریشه اش از کجاست تا به امروز او را به عقب رانده، ولی شاید آرزوهایش زور بیشتری داشته باشند و بالاخره برسد روزی که «رضا» پیله اش را پاره و «پروانگی» را تجربه کند.»

واژه های کلیدی: ریاضی | زندگی | پروانه | پروانه | خانواده | خانواده | شناسنامه | اخبار اجتماعی

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz